RSS

۱۳۹۱/۰۱/۲۹

۵ دیدگاه

عرض عذر

با عرض عذر و معذرت
شرمنده ایم از اهمال کاری در به روز رسانی سایت در این روزها .
حضور در سایر جبهه ها و اعمال اولویتها باعث شد که حضورمان در این خاکریز کمرنگتر بنماید .
انشا الله با قوتی بیشتر باز شروعی دوباره نماییم .
تغییراتی در مجموعه سایتهای ما در حال پیگیری است که به زودی شاهدش خواهید بود .
شاید افتتاح چند سایت و تغییرات ظاهری و محتوایی در این سایتها .

به امید شهادت در رکاب مهدی
یا علی
“مدیریت سایت “

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۱۲/۰۶

۹ دیدگاه

وعدۀ ما بهشت!

یکی از فرماندهان جنگ می گفت:  خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را . برایم تعریف می‌کرد : خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم . خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید .

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب ، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم ؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت ۸ صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم . صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم : این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت ۸:۳۰٫

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت ۸ منتظرت شد نیومدی ، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت : کسی با این اسم و قیافه می یاد اینجا ، به اون بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد ، نیومدی ، کار داشت رفت ؛ اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته ، برو بخوان.

رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته : آمدیم نبودید ، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.

(و کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند ، مرده نخوانید ، بلکه زنده‌اند؛ و نزد خدایشان روزی می گیرند./ بقره، ۱۵۴)

به روایت علمدار بی نشان

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۱۲/۰۵

۲ دیدگاه

“سمعا و طاعتا” نه! نشنیده اطاعت می کرد …

یک بار هم نشد حرمت موی سفید مارا بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم ،نیم خیز هم که شده ، از جاش بلند می شد.  اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم ،بلند می شد.می گفتم:علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودن زحمت می دی؟می گفت:((احترام به والدین، دستور خداست.))یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم ، بهش گفتم : الهی بمیرم برات مادر ،تو با یک دست، چطوری این همه لباس را شستی؟گفت:(( اگه دو دست هم نداشتم ، باز هم وجدانم قبول نمی کرد که می این جا باشم و تو ، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی!

خاطراه از شهید علی ماهانی

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۱۲/۰۲

۲ دیدگاه

عملیات در قلب دشمن!

امام خامنه ایبا وضعیتی که پیش آمده بود نتیجه کار از قبل برایمان مشخص بود . مسولین هیچ توجهی به ما نداشتند . اصلا انگار روی مردم حسابی باز نکرده بودند . اسلحه که جای خودش را دارد ، مواد غذایی هم جیره بندی شده بود. خرمشهر در محاصره کامل قرار داشت . جز باریکه راه آبی ، آن هم در تیر رس مستقیم نیروهای دشمن ، راه ارتباطی دیگری با عقبه وجود نداشت . وضعیت مجروحین هم که جای خود دارد

با همه این احوال ، مقاومت کوچه به کوچه مدافعین شهر ، ارتش آماده عراق را که قصد تصرف یه هفته ای ایران را داشت چهل روز معطل کرده بود . همان جا بود که بعثی ها حساب کار دستشان آمد . گویا آن ها هم مثل رئیس جمهور ما ، مردم را در پیش بینی ها و محاسبات خود راه نداده بودند

در بین مدافعین شهر از هر قشری به چشم می خوردند . بیش تر آنها ولی غیر نظامی و آموزش ندیده بودند ؛ اما تاکتیک های خود جوش و من درآوردی شان ! دماغ عراقی ها را به خاک مالیده بود . یاد جهان آرا ، بهروز مرادی ، موسوی و … به خیر

عملیات چریکی برای بر هم زدن آرایش تانک مهاجم بیشترین تاثیر را در مختل کردن تک های دشمن داشت

آن روز ها برخی ها که کمتر در جریان امور بودند ، فقط زمزمه اش راشنیده بودند که سیدی، قد بلند و پرشهامت به جمع بچه های خرمشهر پیوسته و بسیاری از این گونه عملیات ها را فرماندهی می کند . ما ولی بهتر می دانستیم که او کسی نبود جز نماینده حضرت امام . آقا سید علی ! به جنگ های چریکی هم بسنده نمی کرد . بی اعتنا به حساسیت جایگاه خود ، در قالب گروه های سه تا پنج نفره به قلب نیروهای دشمن نفوذ می کردند و همیشه اخبار و آمار های تازه و شنیدنی از شناسایی موقعیت نظامی ارتش دشمن در اختیار داشت . گزارش های او به حضرت درباره جنگ به طور معمول مستند به دیده های شخصی خود بود . حضور پر برکت  ” آقا “، درد ناجوانمردی یاران بنی صدر را تسکین می داد

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۱۲/۰۱

۱ دیدگاه

اوصیکم به تقوی الله و نظم امرکم…

شهید کاوهتازه آمده بودند . می خواست ازشان بازدید کند . رفت سراغ نفر اول . فانسفه اش را کشید .

- خیلی شله ؛ فانسقه رو همچین باید محکم ببندی که دست توش جا نشه .

نفر بعدی لباسش مرتب نبود . دیگری پایین شلوارش را خوب گتر نکرده بود . طوری محکم و با هیبت تذکر می داد که طرفش حسابی هول می کرد.

توی صف های دیگر ، جنب و جوشی راه افتاده بود ، تا برسد به صف بعدی ، همه مرتب شده بودند ، با فانسقه های قرص و محکم .

محمود می گفت : شما باید بدونین که توی تیپ ویژه ، بعد از تقوا ، نظم حرف اول رو می زنه .

خاطره از شهید محمود کاوه ، فرمانده ی تیپ ویژه شهدا

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۱۱/۳۰

۱ دیدگاه

روح بزرگ

«یوسف حنا »خبرنگار لبنانی در کنار دیگر خبرنگاران منتظر نشسته بود . نواب در حالی که می گفت : … ما حکومت های خاورمیانه را تغییر و حکومت اسلامی تشکیل خواهیم داد … وارد سالن شد ، غالب خبرنگاران سخنان مواب را تایید می کردند ، اما یوسف مات و مبهوت نشسته بود و سید را نگاه می کرد .

نواب نزدیک رفت و پرسید : نظر تو چیست ؟

یوسف گفت : متاسفم ! من مسیحی هستم .

نواب که انگار نکته تازه ای شنیده باشد ، پرسید : چرا مسیحی ؟چرا به مسلمانان نپیوستی ؟

قلب یوسف به تپش در آمد . گویا تا به حال هیچ کس با این صراحت در این باره از او سوال نکرده بود . لحظه ای سکوت کرد و همانطور که به چشم های مهربان نواب خیره شده بود ،با صدایی لرزان گفت : … استاد ! چه بگویم تا مسلمان شوم ؟

یک روز بعد ، یوسف حنا در روزنامه اش نوشت :«من بعد از ملاقات با نواب صفوی ، مسلمان شدم… هنگام دیدار با او جسم نحیفی دیدم که در ورای آن روح بزرگی نهفته بود … روحی که می تواند دنیای اسلام زا دگرگون .»

 

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۱۱/۲۹

۵ دیدگاه

یک پست و چند عذرخواهی

سلام و درود بر همه ی دوستان!

قبل از شروع هر چیز باید بگم که “ببخشین”.باید بگم” شرمنده ام”.عذر می خوام. عذرخواهی بره همه چیز .

آخه حدود دو ماهه پیش بلند شدیم ، سنگر رو خالی کردیم ؛ بدون اینکه به هیچ کس اطلاع بدیم . بدون حتی یه خدا حافظی کوتاه مدت . خلاصه دیگه ، الان واقعا عذر می خواهیم ؛ از همه ی شما دوستداران را ه شهدا ، از همه ی آنهایی که به راه شهدا می اندیشند ؛ و از همه مهم تر ، از صاحبان این سنگر یعنی خود” شهدا” و امیدواریم که مارو که سنگر رو خالی کردیم و بهانه مون رو تنبلی گذاشتیم ببخشن .

اما خوب…با توکل به خدا و با امید به این که ما رو می بخشین ، می خواهیم دوباره سنگر مون رو که نه ، “سنگرشهدا” رو یه آب و جارویی کنیم و دوباره به اون یه رنگ و روی شهدایی بدیم. و انشاء الله تا هر جا که توانی بود  و هر جا هم که نبود ، سنگر رو به روز می کنیم و به شما پیروانان راه حق می پیوندیم .

التماس دعا … یا مهدی…

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۰۹/۲۵

۲۰ دیدگاه

دو ساعت نگهبانی

شهید مرحمت بالا زادهاوایل انقلاب بود و در آغاز تاسیس بسیج . تعدادی از داوطلبین برای برقراری آرامش و تامین امنیت شهرها و روستا ها نگهبانی می دادند. یکی از این افراد مرحمت بالا زاده بود . خیلی نگهبان می ایستاد . ما دلمان برایش می سوخت ؛ به این جهت که هم از لحاظ سنی کوچک بود و هم از لحاظ قد و قواره کوچک است و خسته می شود . به او گفتم : (( تو نگهبانی نده و همین یکی دو ساعتی که نگهبانی داده ای بس است .)) با همان غیرت همیشگی اش رو کرد به بچه ها و گفت: (( وقتی که در روایت هست ، دو ساعت نگهبانی ثابش از هفتاد سال عبادت بیشتر است ، پس چرا من نگهبانی ندم؟))

خاطره از شهید مرحمت بالا زاده

به نقل از سرهنگ ولی الله نوری

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۰۹/۲۴

۳ دیدگاه

افتتاح بخش جدید/به وصیت پاکان

به وصیت پاکانسلام بر همه دوستداران شهدا !

حدود نیم سالی است که هم رزمان حقیرتان در خدمت شهدایند و در این سنگر می جنگند . در ابتدا با خاطرات کوتاه شهدا شروع کردیم و از آن پس با کلیپ های شهدایی و پوستر ها طرح های دفاع مقدس و بعد از مدتی به روایت زندگی سرداران و رزمندگان خدا پرداختیم تا از رازهای گوشه هایی از زندگی  آن ستارگان آسمانی ، پرده برداری کنیم . و این را توفیق بسیاری برای خود می دانیم . امیدواریم که توانسته باشیم در راه شهدا ، قدمی نهاده باشیم .

اما با کمی تامل در فلسفه ی وصیت به این رسیدیم که اگر انسانی در لحظات آخر عمر خود که دیگر می داند وقت اش تمام شده و دیگر دستش از این دنیا کوتاه خواهد شد ؛ در این لحظات کلماتی را بگوید ،این کلمات حاصل یک عمر تحربه و زندگی وی در این دنیای بی مروت است و تنها می تواند به صلاح ما باشد . حال چه بسا که سرداران خدا بیایند و چند کلامی را برای ما به وصیت بگذارند . دیگر نمی شود کاری اش کارد . قطعا و بدون شک جز پاکی در آن نیست . در نتیجه بر آن شدیم که به نقل وصیت شهدا نیز بپردازیم و بخشی جدا گانه برای این بخش در نظر بگیریم .

امیدواریم که بی ریا بوده باشد کارمان… [...]

ادامه مطلب ...

۱۳۹۰/۰۹/۲۳

۱ دیدگاه

بیست و ۲ سالگی

نبرد ها ابراهیم به من گفت : (( در سن بیست و دو سالگی شهید می شوم .)) به او گفتم : (( شما به تکلیف عمل می کنی ، چه لزومی دارد که شهید بشوی .)) ایشون گفت : (( درست است ! ولی شهادت من حتمی است .)) یک روز از روی شوخی به ابراهیم گفتم : (( ابراهیم دارد بیست و دو سالت تمام می شود ؟)) او گفت : (( حالا وقتش است .)) درست در همان ایام که چند ماهی مانده بود که بیست و دو سالش تمام شود ، شهید شد .

خاطره از شهید ابراهیم امیر عباسی

ادامه مطلب ...